قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2570

تاريخ الفي ( فارسى )

بعد از قتل تتش ، دقاق بن تتش متوجّه دمشق گشت و امير ساوتكين ، كه قائم‌مقام تتش بود ، در ولايت شام دقاق را به جاى پدرش متمكّن گردانيده در مقام اطاعت و انقياد او درآمد و پسر ديگرش ملك عبد اللّه بن تتش ، شهر حلب را متصرّف شد و تدبير امور او را جناح الدّوله حسين بن ابتكين متكفّل گشت و پسر سيّم او رضوان بن تتش ، كه او را « ملك عبد اللّه » نيز گفتندى ، بنابر وصيّت پدرش ، تتش ، وليعهد او بود ؛ چه ، تاج الدّوله تتش در حين توجّه ديار عجم ، جمعى كثير از امراى بزرگ خود را پيش پسر خود رضوان گذاشته بود و ايشان را وصيّت كرده كه : اگر قضيّه‌اى واقع شود بايد كه رضوان را قائم‌مقام من دانسته از اوامر و نواهى او تجاوز نكنيد . و از جمله امرايى كه تاج الدّوله تتش پيش رضوان گذاشته بود ، يكى ايلغارى ارتق بود و ديگرى امير وثّاب بن محمود بن صالح مرداس . القصّه ، رضوان بن تتش در بلدهء هيت بود كه خبر قتل پدرش انتشار يافت . رضوان فى الحال به اتّفاق آن امرا ، والدهء خود را برداشته متوجّه حلب شد . أبو القاسم حسن بن على خوارزمى ، كه از جمله عظماى امراى تاج الدّوله تتش بود و شهر حلب و قلعه را تاج الدّوله به او سپرده بود ، مقدم رضوان را عزيز دانسته او را به اعزاز و اكرام تمام به شهر درآورد . در اين اثنا ، جناح الدّوله حسين بن ابتكين ، كه تاج الدّوله بعد از ولادت رضوان مادر او را به جناح الدّوله داده بود ، از معركهء قتل تاج الدّوله گريخته پيش رضوان آمد و به مجرّد آمدن جناح الدّوله ، رضوان قوّت تمام پيدا كرد . چون چند روز بر اين منوال بگذشت ، جناح الدّوله ، مغاربه را كه اكثر سپاه ايشان بود ، آنچنان استمالت نمود كه همه در هواخواهى رضوان يكدل و يكجهت گشتند . و چون أبو القاسم حسن بن على خوارزمى در قلعهء حلب مىبود و در آن شهر ، حكم او نافذ و جارى و بىرأى و رؤيت او ، هيچ امرى پيش نمىرفت ، جناح الدّوله در صدد استيصال او شده شبى به اتّفاق مغاربه و جمعى ديگر از اوباش و أجامرهء شهر حلب قلعه را محاصره نموده به شعار ملك رضوان فرياد برآورده در يك لحظه خود را به سراى أبو القاسم مذكور رسانيده او را دستگير نمودند . امّا ملك رضوان چون بر اين حال اطلاع يافت أبو القاسم را عذرخواهى نموده پيغام داد كه : اين معامله نسبت به ايشان بنابر آن وقوع يافته كه امروز مدّت دو ماه از قتل پدر من گذشته و تو هنوز خطبه به نام من نمىخوانى با وجود آنكه مىدانى كه پدرم در ايّام حيات خود مرا وليعهد خود ساخته . از اين تأخير تو ، چنين معلوم مىشود كه تو با من متّفق نيستى . القصّه ، بعد از اين واقعه ، در بلاد حلب خطبه و سكّه به نام رضوان بن تتش داير و ساير گشت و در تدبير امور ملك جناح الدّوله استقلال و استبداد پيدا كرد و امير باغى سيان بن